تبليغاتX
حافظ آرا(حافظ پژوهی)
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر            نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

خودکامی : عبارت از آن کارهاست که کسی به مصلحت نفس ناقص خود که بویی از امانت به او نرسیده بکند.

و اگرکاری که به مصلحت چنین مشاوره بی تدبیر (نفس) کرده شود، به غیر از بدنامی و پشیمانی فایده نبخشد.

حافظ می فرماید: که همه ی کارهای من به تاویلات و تفسیرهای نفس نادان انجام می شد و آخر الامر ،  وضوح زشتیهای مخفی همان کارها منجر به بدنامی و رسوایی و ناکامی شد.

چون طرف مشورت(نفس)، مطمئن نبود راز و باطن قبیح کارها بر ملا شد و شهرت و بدنامی به درجه ی کمال رسید و نقل هر مجلس و افسانه ی هر محفل شد.

نکته ی مهم : در اکثر ابیات حافظ بدنامی اساس عالم رندی است اما در اینجا بدنامی بار معنای عام دارد .

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن                   شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمار داشت

خودکامی حافظ همچنان که در ابیات قبل به طور مستتر بیان شده به دلیل عدم اطاعت از پیر است زیرا پیر به این سبب به تو می گوید به می سجاده رنگین کن تا زمینه ی ملامت و جدائی تو را از خلق و زمینه ی حضور تو را به حق فراهم آورد.

حافظ در بیتی به صراحت اشاره می کند که بی نصیبی وی از اصل ناشی از خودکامی و لابد عدم متابعت از پیر است:

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم                   که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

*حافظ اگر بد نام می شود علتش خودکامی حاصل از شوریدگی است که راه به فرمان غلبه ی عشق می رود نه به فرمان پیر.

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن              کلاه سروری آن است کز این ترک بر دوزی

حضوری گر همی خواهی از او غائب مشو حافظ         متی ماتلق من تهوی دع الدنیا و اهملها

(معنای مصراع دوم: چون به دیدار آنکه دوست داری رسیدی دنیا را واگذار و رها کن.)

حضوری : حضور مصدر مجرد عربی است بنابر این یایی که به آن افزوده شده است مصدری نیست و یاء وحدت است . قبل از به پایان رساندن راه طریقت و وصول به حقیقت ، حضور دایم ممکن نیست و فقط گاه گاهی دولت حضور موقت دست می دهد.

و به همین دلیل است که حافظ فقط جامی(یک جام) از ساقی درخواست می کند و از باد صبا انتظار آوردن بویی (یک بو)از زلف یار را دارد.

                                                      (گمشده ی لب دریا، دکتر تقی پور نامداریان،صفحه ۴۵۳)

حضور:

حضور اصطلاحی عرفانی است در مقابل غیبت یعنی غیبت از خلق و حضور عندالحق ، مقام وحدت را نیز گویند.

ابوالقاسم قشیری گوید : حضور به واسطه ی حضور به حق است . زیرا هرگاه از خلق غایب شود به حق حاضر شود. به این معنی که گویا حاضر است نزد حق ، و از جهت استیلای ذکر حق بر دل او ، به واسطه ی دل خود نزد حق حاضر شود تا آنکه به کلی از خلق غایب شود و به حق پیوندد هر گاه گفته شود که فلان حاضر است ، معنای آن این است که به قلب خود حاضر نزد خدای خود است و غافل ازو نیست و او را فراموش نکرده است و دائم الذکر است .

                                                       (فرهنگ اصطلاحات عرفانی ، دکتر سجادی)

پس لازمه ی حضور ، غیبت از خود و سپس از خلق است و اگر می بینیم که حافظ در طول غزل در خواست جامی از جلوه ی حق را دارد و سخنانی در باره ی دشواریهای راه عشق به این دلیل که حافظ هنوز به خود و خلق حاضر است.

پس در این بیت هاتفی پاسخ می دهد که طالب حضور و تجلی هستی باید از او غایب نباشی. وقتی که با محبوب دیدار کردی دنیا را رها کن و فرو گذار و آن وقت است که در منزل جانان عیش تو مداوم می شود.

و همین مساله حضور است که باعث ظهور ملامتیه است و ملامت خلق باعث حضور می شود.

 

تهَوَی: از فعل هَوِیَ یَهوَی و مصدر هَوَی به معنی دوست داشتن

تَلَقَ: از فعل لَقِیَ یَلقَی و مصدر لِقاء به معنی کسی را دیدن و با کسی برخورد داشتن.

دعَ: فعل امر از فعل وَدَعَ یَدعُ و مصدر وَدع به معنی ترک کردن و واگذاشتن.

اَهمِل: امر از فعل اَهمَلَ و مصدر اِهمال به معنی بی مصرف گذاشتن چیزی یا فراموش کردن آن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 11:5  توسط مهدی آرایی  | 

سجاده به می رنگین کردن:

در معنی حقیقی اجزای آن به معنی که سجاده را به سرخی شراب رنگین کن که می تواند معنی کتابی آن این باشد که به طور کلی بر خلاف احکام شریعت عمل کن ..

اما مضمون کلی بیت بر این تکیه دارد که از پیر باید اطاعت بی چون و چرا داشت.

زیرا در نظرگاه عرفان خداپرستی جز با فارغ شدن از خود پرستی سیر نمی شود. آزادی در بندگی مسیر است و تا از بندگی هر چه جز خدا آزاد نشوی به مقام بندگی و آزادی نمی رسی و پیر اگر سالک را به کاری خلاف شریعت امر کند. این برای شکستن حرمت شریعت نیست برای شکستن رعونت نفس و رها شدن از قید بندگی های دیگر است .

مثل اتفاق (شمس و اوحد الدین کرمانی و مولانا) که اوحد الدین چون بنده ی شریعت بود از دستور شمس مبنی بر آوردن شراب خودداری کرد اما مولانا چنین نکرد و وشمس سر در قدم مولانا نهاد و حیرت خود را اعلام کرد و فرمود من غایت حلم مولانا را امتحان کردم.

پیر مغان:

پیر مغان تصویر موجز و اسم با مسمایی است برای پیر مکتب سلامتی که در ظاهر مغ می نماید و در باطن پیر است . بدیها را می نماید و خوبیها را پنهان می کند.

در مذهب پیر مغان خرقه و شراب یکی در ارتباط با باطن و یکی در ارتباط با ظاهر جمع می شود این دوگانگی همانست که در شیخ صنعان هم حافظ از او یاد می کند.

سالک:

سالک در این بیت به معنای همان پیر است و حافظ در جاهای دیگر هم به این اشاره ی مستقیم دارد.

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت                  در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

 بیت پنجم:

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل                 کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

ان الدنیا بحر و قد غرق فیها جیل کثیر : همانا دنیا دریایی است و مردمان بسیاری در آن غرقه گشته اند. (حدیث ، مسترک الوسایل ج۲ ، صفحه ی ۴۲۴ ، باب۲۴ روایت۱)

* بعضی گفته اند که ساحل در اصطلاح علم شریعت را گویند و سبکباران ساحل علمای شریعت باشند.

* بعضی گفته اند که شب تاریک مقام سکر و فنا می باشد.

*بعضی گفته اند که موج و گرداب هایل مشکلات و سختی های مقام فنا و سکر است که سالک را در وسطه ی الحاد و لبه ی جمع صرف و اتحاد ، هلاک و سرگردان می سازد.

* سالک سیر کننده بعد از طی حجاب شیطانی و نفسانی و قلبی و سری و روحی ، حجاب خفی در پیش می آید که رنگ آن به غایت سیاه بود و فهم آن نتوان کرد و آن ده هزار حجاب است .

و وقتی که در مقام رفع بر آید آواز سهمناک بشنود که سالک نباید بترسید و در این مقام خوف الحاد و کفر است و چون در این مقام خود را منصف به صفات حق ببیند و ظهور جمیع حرکات و سکنات خلایق از وجود حق ببیند ، فرق نتواند کرد میان حلال و حرام به استعمال محرمات مشغول گردد و به جمع صرف متصف شود.

من آن نیم ه حلال از حرام نشناسم                          که شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

سبکباران ساحلها چه کسانی هستند؟

عده ای معتقدند که سبکباران رسیدگان ،واصلان  یا پیران کاملندکه سفر طریقت را به پایان برد،اما واقیت این است که آگاه ترین به حال سالک همین پیران می باشند بنابراین سبکباران ساحلها مردمان از عشق بی خبر هستند و از رنج و خطر عشق بی خبرند.

سبکباران ساحلها ترکیبی مترادف با «فارغان روزگار» در سخن عین القضاه است در آنجا می گویند :

«اگر عشق در زیر عبارت آمدی ، فارغان روزگار از صورت و معنی عشق محروم نیستندی.»

سعدی فرماید:

ای برادر ما به غرقاب اندریم                                آنکه شنعت می زند بر ساحل است

نسبت عاشق به غفلت می کنند                      و آنکه معشوقی ندارد غافل است

بدل جاه و مال و ترک نام و ننگ                          در طریق عشق او ل منزل است

عطار فرماید:

کسی کو غرقه شد از وی اثر نیست                   ازو ساحل نشینان را خبر نیست

همام تبریزی :(قرن هشتم)

گر ملامتگر نداند حال ما عیبش مکن                 ما میان موج در یاییم و او برساحل است

نکته ادبی:

عناصر شب تاریک ، موج و گرداب ترسناک که تصویر مصراع اول این بیت را رقم می زنند ، در واقع نقش نمایشی به عهده دارند. به کمک این عناصر منظره ای هولناک و اضطراب آور نقاشی می شود که حال و هوای روحی شاعر را در گیر و دار و مشکلات عشق به نمایش در آورد.

نکته:

کلمه ی «چنین» در جلو «گرداب » در واقع برای اشاره به نزدیکی آن به «من » شاعر است.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:54  توسط مهدی آرایی  | 

 بیت سوم

مرادرمنزل جانان چه امن و عیش چون هردم     جرس فریادمی داردکه بربندیدمحملها

منزل: به معنی محل فرود آمدن مسافران در سفر است و نیز به معنی مقام و مرحله از خصوصیات منزل این است محل ماندن دائم نیست و محلی و محلی موقتی برای اسکان است.

جانان : به معنی معشوق

منزل جانان : یعنی جا و زمان فرود آمدن جانان که این زمان و محل یکی از منازل سفر روحانی خواهد بود . منزلی که در آن روح برای لحظه ای وصل شهودی جانان را تجربه می کند . رسیدن به این منزل و ملاقات با معشوق در اراده ی سالک عاشق نیست در اراده ی معشوق است . در اراده ی اوست که فیضی از جلوه ی جمال با کلام خود را به عاشق سالک عنایت کند.

که به این وصل لحظه ای «حال» می گویند و منزل جانان  جایی است که این برق بر سالک عاشق فرود می آید.

سفر سالک در واقع سفر روح و روان اوست و احوال و مقاماتی که در این سفر برای او حاصل می شود و به اقتضای مراتب روحی به آن می رسد «منازل جان» است:

مولوی:

بعد از آن گفتش سخنهای دقیق                               وز صفات پاک حق نعم الرفیق

وز نوازشهای حق ابدال را                                        تا بداند او مقام و حال را

حال چون جلوه ست زان زیبا عروس                          وین مقام آن خلوت آمد با عروس

هست بسیار اهل حال از صوفیان                            نادر است اهل مقام اندر میان

از منازل های جانش یاد داد                                    وز سفرهای روانش یاد داد

عیش:

عیش برای سالک همین زمان و مکان تجلی است که با توجه به بیتهای قبل شرط و لازمه ی وصول به آن تحمل رنجها و دشواریهای طریقت است . در این عیش سالک از گذشته و آینده فارغ می شود و در زمان ناب «لحظه» زندگی می کند.

لحظه های لذت بخش تجلی که در طول سلوک رخ می دهد. تحمل شداید و مشکلهای راه را آسان می کند و شوق ادامه ی راه را در سالک می افزاید.

حافظ چنانکه در بیت اول دیدیم حدوث آن را از ساقی در خواست می کند. اما این آسودگی عیش دوام ندارد چرا که این لحظه های لذتبخش احساس قرب و وصل و آسایش در گذر است و حال سالک در این لحظه ها چون حال مسافری است که در منزل یار بار افکنده است و هنوز از رنج و مشقت سفر دمی نیاسوده است که بانگ جرس بلند می شود و کاروانیان را به حرکت و ادامه ی راه را فرا می خواند. این لحظه های حال و عیش می تواند به مقام تبدیل شود به شرط آنکه سالک راه دشوار طریقت را به پایان برساند و حاکم بر وقت گردد.

ابوالحسن وراق گفته است: عیش گوارنده زندگانی است با الله تعالی.

امن:به معنی آسايش ، آسودگي ، سلامت و بي بيمي است.

جرس:جرس به معنی زنگ است. این کلمه از طریق شباهت خطی به کلمه ی جرْس  به معنی آوای نرم را تداعی می کند که در این صورت نوعی تناسب با کلمه ی فریاد پیدا می کند.

جرجانی می گوید : جرس اجمال خطاب الهی است که به نوعی از قهر در قلب وارد می شود.

روایت شده است که پیامبر فرموده است که وحی گاهی همانند بانگ جرس بر من فرود می آید که آن دشوار ترین وحی بر من است و این بدان سبب است که کشف تفصیل احکام از درون پیچیدگیهای اجمال در نهایت دشواری است.

گویی حافظ در منزل جانان نیز از آن روی امنیت عیش ندارد که در آنجا خطاب قهر آلود معشوق را به گوش جان می شنود که می گوید بار سفر بربند و تا مقام فنا که نهایت طریقت است سفر را ادامه بده چرا که نهایت طریقت حقیقت است و وصول به این حقیقت جز با نفی کلی صفات بشریت ممکن نیست. 

بیت چهارم

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید          که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها

در بیت اول در خواست حافظ را از یار شنیدیم که از دشواریهای سیر به محبوب تقاضای کمک کرد در مصراع دوم بیت اول علت تقاضا و در خواست را بیان کرد و آن مشکلات راه عشق بود که اول آسان بود و اول راه عشق همان پذیرش و تصدیق سخن محبوب و حق است.

در بیت دوم: از رنجها و دشواریهای طریق عشق و اسباب و علل و انگیزه های قبول و ارائه ی این راه دشوار سخن به میان می آید.

در بیت سوم: مایه ی مرکزی بیت سوم ناپایداری وقت خوش لحظه های تجلی و وصل موقت است که اگر چه شوق افزا و مشوق و محرک سالک به ادامه ی راه و تحمل درد و دشواری است اما آتش درون را شعله ورتر می کند و بیقراری و بیتابی سالک را شدت می بخشد.

و در اینجاست که پیر و نقش پیر در حادثه ی ذهنی شاعر حضور پیدا می کند.

پیر به علت سفرهای متوالی درون آگاه است و دست سالک را می گیرد تا از بیقراری و بیتابی او بکاهد و به او قرار دهد.

نکته: عامه ی شیعه معمولا درک صحیحی از مسئله ی تسلیم یا شهادت نداشته اند و در زندگی شخصی حداقل هیچ وقت نگاهی منصفانه به علی وار بودن یا حسین وار بودن نداشته است گاهی آنقدر با عَََلَم علی وار بودن و حسن وار وار بودن سکوت می کند که همه چیز را خراب می کند و گاهی با عَلَم حسینی بودن آنقدر جنگ و آشوب به پا می کند که حقیقت معرفت و زندگی را زیر سوال می برد و پیر اعتدال و شناخت بین دو راه را به ما نشان می دهد.

پیر: اگر چه بزرگانی چون فارابی ، ابن سینا و سهروردی امکان ارتباط بی واسطه با عقل فعال را مطرح کرده اند که انسان در سیر آسمانی و دستیابی به معارف قدسی بی نیاز از معلم و راهنمایی انسانی و زمینی است اما در عین حال تاکید به لزوم پیر و مراد و رهبر در راه پر خطر طریقت همه جا در آثار صوفیه به چشم می خورد.

پیر را بگزین که بی پیر این سفر                     هست بس پر آفت و خوف و خطر

پس رهی را که ندیدستی تو هیچ                 هین مرو تنها ز رهبر سر مپیچ

و حافظ نیز اعتراف می کند چون بدون پیر و مرشد قدم در طریقت گذاشته است این راه را به پایان نبرده است .(همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر)

                                                                             (گمشده ی اب دریا - تلخیص)

کارکرد پیر: علم بر اساس تردید است : تردید روش علم است ، روح علم است.

مذهب یعنی اعتماد . روش مذهب اعتماد است. علم سفر بیرون است و مذهب سفر درون است.

و این دو ضد کاملا با هم هماهنگ هستند مانند بدن و روح ، روح و تاریکی، زن و مرد و.. آنها با هم مخالف ولی مکمل هستند و برای همین است که جهان هستی در عین ضدیت در هماهنگی کامل به سر می برد.

به سبب عدم درک این نکته در گذشته بشریت دچار مصیبت بزرگی شده است یعنی انسانی که در علم آموزش دیده ضد دین می شود و برعکس کسی که در دنیای مذهب حرکت می کند ضد علم می شود.

و در اینجا یک مذهب واقعی مورد نیاز بشریت است یا یک علم واقعی که انسان را تقسیم نکند و انسان را افلیج نسازد و چون اساس علم بر تردید است نمی تواند این وظیفه را متحمل شود و این عمل باید به مذهب واگذار شود که بر اساس اعتماد است.

اما واقیت این است که پیر تو را در سفر درون همراهی می کند و احساس می کند همراهی درون لازمتر از بیرون است.

زیرا در سفر بیرون و علمی انسان هرگز تنها نیست میلیون ها انسان در آنجا هستند که واقعیت های بیرونی را به تو نشان دهند و واقعیتها را از تخیل و رویا جدا می کند.

اما وقتی شروع به سفر درون می کنی تنها هستی. در سفر درون نخست به تاریکی عظیمی بر خورد می کنیم و چون چشمان ما به نور بیرونی عادت کرده و نمیداند که چگونه درون را ببیند . در تاریکی بی انتها سقوط می کند و آن وقت به کسی نیاز داریم که قبلا راه درون را رفته باشد و آن پیر و مرشد است.

دنیای درون هر فرد ، آن قدر متفاوت است که نقشه ای نمی توان ساخت و آن را به همه تعلیم داد و در این راه بی نقشه کسی باید باشد هشیار و بیدار تا بتواند در هر گام به تو کمک کند.

و بزرگ ترین مشکل این است که وقتی دنیای بیرون را از دست بدهی کاملا تنها خواهی ماند و قادر نخواهی بود که بین واقعیت و افسانه هیچ گونه تفاوتی بگذاری و مرز بین واقعیت و تخیل شروع به از بین رفتن می کند و انسان می تواند به سادگی در تخیلات خویش کم شود و گم شدن در تخیلات خود یعنی دیوانگی : خطر سفر درون همین است و تو نیاز به کسی داری که در این سفر درونی حضور داشته باشد و آن پیر است .

                                                                           (راز، اشو ، تلخیص)  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:8  توسط مهدی آرایی  | 

آخر کار هم که باد صبا نافه ای از طره ی یار می گشاید مشکلات حل می شود و کار آسان می گردد. پس مشکل ها و رنج ها و بلاها میان « اول » و « آخر » است.

به عبارت دیگر در مقام انا لله کار آسان و بکام است و مشکلی در میان نیست . در مقام «و الیه راجعون» یعنی تحقق بازگشت مجدد انسان به خدا نیز کار آسان و بکام است و مشکلی نیست. مشکل ها میان اول و آخر است . یعنی دقیقا در دوره ی تبعید از بهشت و به عنوان انسان  دور از یار و دیار زیستن.

اگر این «آخر» را به همان معنی سرانجام کار انسان بگیریم مشکل های دوره ی زیست در عالم خاکی است.

واقعه ی پیمان اهورا مزدا و فروهر ها در دیانت زردشتی شبیه موضوع میثاق الست در قرآن مجید است. اهورا مزدا فروهر ها را آزاد و مختار می گذرد که جاودانه در عالم مینوی بمانند یا به قالب جسمانی در آیند و در جهان با لشکر اهریمن بجنگند و فروهر ها می پذیرند که به جهان بیایند و با بدی بستیزند چون می دانند که سر انجام اهریمن شکست می خورد و بدی از جهان رخت بر می بندد و نیکی و حیات ابدی حکمفرما خواهد شد . این سخن دقیقا زندگی انسان یا بهتر بگوییم زندگی روح انسان را در قالب جسمانی و در این جهان مشکل و پر بلا تصویر می کند و در آغاز و انجام انسان را نیک و آسوده و بکام .

                                         ( گمشده ی لب دریا - تقی پور نامداریان)

عشق آسان نمود اول مشکلها در میانه و در آخر اگر بویی برسد مشکل حل می شود.

صبا:

 باد صبا بادی است که از جانب مشرق می آید و و معمولا خنک و لطیف است و سبب سرسبزی و خرمی می شود . این باد پیک بین عاشق و معشوق است و به قول عطار همچون انفاس عیسی است که سبب زندگی و حیات می گردد چراکه بوی زلف معشوق را در آستین دارد .

صبا از کلماتی است که در دیوان حافظ بیش از صد بار به کار رفته است و اگر نسیم و نسیم سحری که معمولا ظرفیت معنایی معادلی با باد صبا دارند در شمار کاربردهای باد صبا به حساب آوریم یکی از کلمات پر بسامد دیوان حافظ خواهد بود.

الف: باد صبا با بهار و گل و طراوت و تازگی و خوشبویی پیوند دارد:

نفس باد صبامشک فشان خواهد شد              عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم                شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

ب: باد صبا پیک میان عاشق و معشوق است:

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را                     که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما را

صبا بگو چه ها بر سرم درین غم عشق          ز آتش دل سوزان و دود آه رسید

ج: باد صبا به حریم یار راه دارد و تنها اوست که می تواند از یار خبری و نشانی برای عاشق بیاورد:

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی                    کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر            زار و بیمار غمم راحت جانی به من آر

د:باد صبا را با معشوق پیوند و الفتی مدام است و حافظ و باد صبا از جهاتی با هم همدرد هستند:

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل       من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

ه: بیشترین پیوند صبا با یار از طریق زلف یار محسوس است . در حالیکه عاشقان را به زلف یار دسترسی نیست. باد صبا را این بخت بلند و طالع مساعد هست:

صد باد صبا اینجا در سلسله می رقصند           این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

باد صبا بادی است که از شرق جغرافیایی می وزد و بوی خیر و پیام معشوق زمینی را می آورد و در معنی رمزی و عرفانی خود بادی است که از مشرق روحانی و عالم غیب و معقول می وزد و فیض و الهام و نشان معشوق آسمانی را برای عاشق به ارمغان می آورد.

 طره:

طره و جعد در لغت موی جلوی سر را گویند که هر دو پیچیدگی  دارند. مرغوبیت چین و شکن زلف یکی به علت موجی بوده است که بعد و عمق بیشتری به آن می بخشیده و دیگری اینکه چنین تصور می شده که دارنده چنین زلفی از سرشاری وجود و بنیه ی بیشتری برخوردار بوده است.

به طور کلی پیچیدگی زلف می توانسته است مظهر بارآوری و نیرو و حدت باشد.

                                                                              (تامل در حافظ - اسلامی ندوشن)

طره در اصل کلمه ای عربی است معنی اصل آن پیش آمدگی جلو ساختمان یا دروازه است که جلو ریزش باران را می گیرد موی صف زده و پیراسته ی جلو پیشانی را نیز شاید به سبب شباهتی که با باران گیر عمارت دارد طره می گویند.

اما معنی متداول آن در شعر حافظ گیسوی تاب داده - موی مجعد و موی جلوی پیشانی است.

در دیوان خانلری به جای جعد زلف آمده است اما جعد درست تر است زیرا با تاب اشتراک دارد و همخوانی معنوی دارد.

برای کلمه ی طره معنی «دسته گل» هم گفته اند که با «بو» و «صبا» ارتباط معنایی دارد و در این معنی می توان طره(دسته گل) را استعاره از رخ محبوب و معشوق هم گرفت و بیت را در معنی ظاهری چنین معنی کرد :

«در آرزوی آن که باد صبا بوزد و بویی از گل رخسار تو بیاورد و مشام جان ما را تازه کند از تاب گیسوان مشکین تو - که رخسارت را پوشانده و پنهان کرده است - چه رنجها که نکشیدیم.»

اما در بیست و شش باری که کلمه ی طره در شعر حافظ به کار رفته است تقریبا همه جا معنی موی پرچین و شکن از آن ارائه شده است.

بار دل مجنون و خم طره لیلی                                   رخساره محمود و کف پای ایاز است

در چین طره تو دل بی حفاظ من                                 هرگز نگفت مسکن مالوف یاد باد

                                                                       (گمشده ی لب دریا- دکتر پور نامداریان)

از آنجا که زلف مجعد و پر چین و شکن بآسانی از وزش نسیم پریشان نمی شود بوی مشک یا غالیه را بیشتر و بهتر نگه می داشته است و این خود کار باد صبا را در نافه گشایی و عطر پراکنی از زلف مجعد یار دشوارتر می کند.

آن نافه مراد که می خواستم ز بخت                      در چین زلف آن بت مشکین کلابه بود

طره در عرفان اشکال و صعوبت کثرات را گویند که محب مشتاق را مانع مشاهده ی محبوب است و نمی گذارد تا رخ وحدت ببیند . از این جهت طره را طرار گویند.

یا غمزه راپندی بده تا ترک عیاری کند                    یا طره را پندی بکن تا ترک طراری کند

                                                                              (شرح عرفانی غزلهای حافظ)

معنی ظاهری بیت اول:

به واسطه ی بهره و نصیبی از رویت و مشاهده یا به امید رویت و مشاهده ی آن جمال با کمال ظاهر در مظاهرکه هم امداد و تایید صبا که تجلی رحیمی است بر مقتضای این جمله که «بخششهای پادشاهان را جز اسبهای پادشاهان نتواند بردارد» بر ما بگشاید و متجلی سازد. از پیچ و تاب قیود کثرات و احکام آنها که مانع و حاجب مشاهده ی جمال مطلق اند چه خونها در جگرها و چه دردهایی در دلهای مشتاقان جمال یا کمال افتاده است.

                                                             (شرح عرفانی غزلهای حافظ- ختمی لاهوری)

معنی عرفانی بیت دوم:

ما در انتظار نفحات قدسی و تجلیات جمالی محبوب و گشوده شدن پرده از جمال کثرات و مظاهر بودیم اما پیچیدگی آن و جهت جلالی اش چه خونها که به دل فریفتگان و دلباختگانش ننموده و آنان را اجازه ندادند که تا همواره به مشاهدی جمال او نایل شوند.

                                                              (جمال آفتاب و جمال هر نظر- علامه طباطبایی)

معنی ظاهری بیت دوم:

به امید نافه گشایی باد صبا از طره ی زلف او از دست جعد مشکین او - لابد از آن جهت که در قبال باد صبا مقاومت می کرده و به آسانی گشوده نمی شده است تا رایحه اش تسلی بخش عاشقان باشد - از شدت بی قراری و انتظار بسیاری دلها خون و طاقتها طاق شد یا به عبارت ساده تر : در این امید که باد صبا عطر گیسوی او را بپراکند و به مشام مشتاقان برساند بسیاری کسان در رنج و بیقرارند.

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن                      فکر دوردست همانا که خطا می بینم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 13:2  توسط مهدی آرایی  | 

 

 

ببوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید               زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

 

 

* معانی ابیات با توجه به ایهامها :

                                    

                                     باء قسم

الف:با توجه به معنی به(به بوی):

                                                          باء سببیت

 

 

ب:نافه:1-ناف آهوی مشکین که از آن مشک گرفته می شود وبهترین آن ختنی است

            2-استعاره از حلقه خوشبوی گیسو

ج:نافه گشایی:1-عمل بریدن نافه یا نافهء آهو     

                     2-استعاره از عطر پراکنی زلف با گشوده شدن حلقه هایش

 

 

د:تاب:1-پیچ وشکن

          2- رنج وشکن

مثال:چون تاب کشم باری از آن زلف بتاب اولی

 

ه-مشکین :1-سیاه

           2- مشک آمیز دارای رایحهء مشک

 

و-خون در دل افتادن:1-اشاره به خونی که دردل(ناف)آهوی مشکین می افتدوجمع میشود

                  2- دلخون.خونین دل شدن.خونین جگر شدن(به کمال رنج ومحنت    

                   افتادن)

در خم گیسوی یار جای دلهای عزیز است پس بر اثر پیچ وتاب زلف در دلها خون افتاده است             رصبا بر آن سر زلف ار دل مرا بینی                    زر وی لطف بگویش که جانگه دارد

 

بو:

از وجود معشوق خبری نیست که دست یافتنی باشدباید به رایحه ای از او قناعت کرد و چه بهتر که چنین است.زیرا لطافت وکیمیای عشق زمانی به نهایت می رسد که معشوق در دسترس نباشد.

وجود معشوق به حدی نافذ وعشق چنان در نیروست که بادی که از دور بر تن او بوزد حضور او را ملموس می کند.

( تامل  در حافظ ص52)

نسیمی کز بن آن کاکل آید                                     مرا خوشتر زبوی سنبل آید

ز:بو:نصیب و بهره ایست که از اسماء وصفات باری تعالی به واسطۀ تجلی بر مسالک متجلی می شود.

بو در معنی دوم می تواند امید و آرزوی رسیدن به پنهان اسماء وصفات باشد.

 

به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد         هزار جان گرامی فدای جانانه

به بوی زلف و رخت می روند و می آیند             صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری

نکته:یکی از معانی بو نسیم است که با نافه،صبا ومشک ایهام تناسب دارد.

(گمشدة لب درياص372)

 

ح:نافه:

نافه در اصطلاح عرفانی تجلی رحمانی را نامند که فیض آن به تمام موجودات می رسد وهمۀ موجودات به این تجلی عاشق می شوند.

این تجلی به طور مستمر در مظاهر همۀ موجودات چه جسمانی وچه روحانی مخفی وپنهان است واز احکام ظهورات است که آن چه ظاهر گشته هم در آن صورت مخفی است.

«سُبحانَ مَن ظَهَرَ فی بُطونِهِ وَبَطَنَ فی ظُهورِهِ»:منزه است کسی که آشکار شده است در پنهانی خود و نهان شده در آشکاری خویش.

 

تعبیر از این تجلی به نافه به این دلیل است که تجلیات اسماء و صفات الهی به واسطه ی ذات اسماء و صفات خوشبو هستند.

                                         (شرح عرفانی غزلهای حافظ،خطیب لاهوری)

*نافهرمزی از فروبستگی نیز هست که حافظ به علت همین رمزش گاهی با ان نرمش ذهنی می کند.

*ارتباط نافه ومشک وخون و هم تأثیر هوا یا نسیم در پروراندن مشک قابل تأمل است.

*نافه گشادن در معنی حقیقی خود، باز کردن نافه است وچون باز کردن نافه با پراکنده

 شدن بوی خوش مشک ملازمه دارد،«نافه گشادن»معنی کنایی بوی مشک یا به طور

 کلی «بوی خوش پراکندن»نیز می دهد.

نافه:کیسه ای است به حجم یک نارنج که در زیر شکم جنس نرآهوی ختن، در زیر جلد،نزدیک

                   عضو تناسلی حیوان قرار دارد و دارای منفذی است که از آن ماده ای روغنی شکل خارج

                   میگردد  که بسیار خوشبو  ومعطر است. (فرهنگ معین)

ک:  آخر

                      ک:  آخر     

                     ذهن را به کلمۀ اول ارجاع می دهد،ارجاع به کلمۀ اول با کلمۀ «آسمان» همراه

می شود.اول کار انسان که پذیرش عشق در محضر خداوند بود،آسان بود.آخر کار هم که باد صبا 

 

                

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:58  توسط مهدی آرایی  | 

الا یا ایها الساقی ادر کأ سًا ونا ولها             که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

 

تکرار «ها» در پایان هر بیت به منزله برآوردن آهی ست از سر درد،در پایان سختی اندوهبار که در جهت هماهنگی باعاطفه غالب شعر که درد و اندوه فراق ومشکلات طاقت سوز طریقت عشق است تقویت شود.

 

سابقه تاریخی مصرع

سودی این مصراع را متعلق به یزید بن معاویه می داند و می گوید اصل قطعه عیناًٍٍٍٍَََ بدین قرار است.

       انا المسموم ما عندی بتریاق ولاراقی               ادر کاسا وناولها الا یا ایها الساقی

       واین نظریه ظاهرا" در میان اهل فضل وادب بسیار جدی گرفته شده است وکار به جایی رسیده است که عدهای مثل اهلی شیرازی بر حافظ خرده میگیرد وخود نیز پاسخ میدهد که در جهت توجیه این کار باشد.

      خواجه حافظ را شبی دیدم بخواب                 گفتم ای در فضل ودانش بی حساب

از چه بستی بر خود این شعر یزید                باوجود این همه فضل و کمال

گفت: واقف نیستی زین مسئله               مال کافر هست بر مؤمن حلال

 

ولی علامه قزوینی و دکتر غنی  هر دو این نظر را مردود میدانند وایشان می گویند: در دیوانی که از یزیدبن معاویه به چاپ رسیده است هیچ شعری به این صورت در آن نیست.نه در قسم الأول که حاوی اشعاریست که قطعا" از یزید دانسته شده ونه در قسم الثانی که اشعار منتسب به یزید در آن آمده است.

مشخصات دیوان یزید چنین است. شعر یزیدبن معاویه بن ابی سفیان جَمَعَه وحَقَّقَه صلاح الدين منجّد/دارالکتاب الجديد /بيروت لبنان/1982/کتاب مجموعاً دارای 64است         (شرح غزلهای حافظ دکتر حسینعلی  هروی )  

                  

علامه قزوینی علت جعل این حکایت را چنین بیان میکند که:

در قرن دهم یا نهم هجری پس از انتشار عالمگیر وروزافزون دیوان خواجه و نفوز آن در بلاد عثمانی ما بین طبقه ادبا و فضلای آن طایفه و استقبال مردم از دیوان خواجه بعضی از متعصبین علما وفقهای اهل ظاهر برای اینکه مردم را از مطالعه دیوان حافظ دور کنند و حافظ را در انظار عامه سخیف کنند اولین بیت اولین غزل دیوان حافظ را از آن یزید دانستند و اشعاری سست وخنک را عالماً وعامداً جعل کرده ونسبت آن را به حافظ داده وبین مردم منتشر نموده اند.

 

چرااين غزل در جای خود قرار ندارد ؟

این غزل اگر رعایت ترتیب الفبایی می شد می بایست در شمار آخرین حرف الف قرار گیرد. اما در تمام نسخه های خطی وچاپی این غزل بر همان نابجای خود نشسته واین که حکمت این کار چیست به درستی معلوم نیست.

اما همین اندازه میدانیم که یکی از غزلهای به کمال رسیده حافظ است،چه از لحاظ طنطنه و فخامت وآهنگ وچه از لحاظ معنی. همین شعر هفت بیتی پنج مضمون اصلی دیوان که نزدیک کل جهان بینی خواجه را شامل میشود درخود جمع دارد.به هرحال علت این جایگزینی هر چه باشد این صدر نشینی نابجا نیفتاده، چنانچه اگر دیوان را میگشودید وآن را در پیشانی آن نمی یافتید به نظر عجیب وبعید می نمود.

غزل مربوط به دوران پختگی عمر شاعراست، هر چند هیأت و جایگاهش طوری است که خواننده در نظر اول ، بی تأمل دوست دارد بپندارد که خواجه شیراز شاعری خود را با آن آغاز کرده است.

                                                     (تأملی در حافظ: محمد علی اسلامی ندوشن)                                                                                        

الا:حرف استسقاح است چنانچه در آیه کریمه زیر واقع شد:(الا اِن اولیاءا... لاخوف علیهم ولاهم یحزنون.) حرفی است به معنای «هان»و«آگاه باش»

 

یاء: حرف نداست.

 

ایها:مضاف الیه کلمه ایست که معرف به لام را به واسطه آن کلمه ندا کنند و اقبالش به سود خود طلبند.

 

ادر:امر مخاطب از باب افعال یعنی بگردان، به گردش در آور.

 

کأس: جام

 

ناول :فعل امر از مناوله به معنی چیزی را به کسی دادن با دراز کردن است.

 

*نکته:مرشد را به حرف تنبیه ندا نمودن دور از ادب است اما سالک که در نهایت اضطراب وغایت گرفتاری باشد هر چه از زبان او صادر شود مورد عتاب وسرزنش نیست.

 

یحیی بن معاد:«چون مراتب محبت صحت پذیرد ، مراتب آداب از میان برخیزد.

ترک الأدب عندالمحبین أدب: ترک ادب نزد عشاق ادب است.

 

عشق:

عشق مهمترین موضوعی است که حافظ جهان بینی خود را بر پایه آن گذارده است ومتوقع است که جواب همة سؤالهای خود را از آن بگیرد.

خواجه رهایی شر را به موهبت عشق میداند ومولوی مدار کائنات را گرداننده بر حول محور عشق می شناسد واین نگاهی است که از قرن پنجم به بعد به وجود می آید یعنی در زمان سامانی و غزنوی عشق بر خطّ سادهای حرکت می کرد.پاسخی بود به نیاز طبیعی تلطیف شدة انسانی .اما بعداز آن عشق بعد خارق العاده ای به خود گرفت زیرا ایران به دنبال یک نیروی سرپا نگاه دارنده می گشت و این بود که پناه به عرفان برد و محور عرفان عشق است زیرا تصور می کرد که بتواند از عشق مایة مقاومت ومصونیت بگیرد.

ایران پیش از اسلام،نیروی ادامۀ حیات قومی را از اقندار سیاسی کسب می کرد و ایران کشوری مقتدر بود اما با استیلای بنی امیه و بنی عباس ایرانی چه از لحاظ مادی وچه معنوی تحقیر شد وحکومت غزنویان سلجوقیان ایران را آسیب پذیر کردند و وقتی مردم راه را بر چاره جویی های زمینی بسته دیدند، رو به ما وراءالطبیعه آوردند و ایران را که آمادگی تغییر های بنیادی نداشت  آرام وپوشیده وار(تا حدی نا آگاهانه) به سمت عرفانی که از دیر زمان در کمان داشت سوق داد.

هرچند این حرکت می توانست یکسره در جلوگیری ورهبانیت صوفیانه بیفتد، ولی لطافت روح ایرانی ونبوغ چند فرد برگزیده آنرا به جانبی سوق دادند،که از آن فراتر رود واگر عرفان نیامده بود با روح این مردم با جمود و رکود رست وپا می زد که بتواند مقاومت ورزد.

 

عرفان عشق را که در حاتی دسترسپذیر وفنا پذیر بود،به امری بی انتها تبدیل کرد. وعشق در ادب فارسی از حالتی طبیعی و جسمانی به گونه ای پیچیده ومتعالی وآرمان خواه افتاد.

با ورود عرفان مسیر اندیشة ایرانی از قرن پنجم به بعد از منطق گرایی نسبی جدا شد ونگاه اشراقی را در پیش گرفت. کسانی چون افلاطون و ابن سینا خواستند تا از طریق استدلال، رشتة اتصالی میان میل جسمی و عالم بالا برقرار کنند ولی دید اشراقی، بی واسطه وبا جهش این راه را در پیش گرفت.

مایة عرفان گرچه در کنه اندیشة ایرانی بود ولی همراه با اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی جز و مد به خود می گرفته، و هر چه سرخوردگی مردم از وضع روزگار بیشتر می شده تفکر ایرانی به سمت عرفان متوجه تر می شده.

عرفان تا حد زیادی زندگی را لطیف و ظریف کرد و تکیه گاهایی برای انسان قرار داد که به وسیلة آن بتواند بار زندگی را آسان تر بکشد.

عشق باعث گردید که ادبیات عرفانی ایران ادبیات جذابی شود، زیرا پایه را بر چیزی گذارد که از نیازهای مبرم انسان است، وآن زیبایی است.

هر قومی برای  خود خصوصیاتی دارد. در بعضی اقوام نیاز به عشق و زیبایی بیشتر از اقوام دیگر است که بغپعضی از این اقوام با زیبایی های خام طبیعی سروکار دارند مثل ستاره، رودخانه و... وبعضی اقوام این زیبایی ها برایشان کافی نبوده است به همین سبب  به طرف هنر روی برده وزیبایی مصنوعی ایجاد کرده اند مثل نقاشی و پیکر تراشی و غیره.

ایرانیان چون قومی ظریف وزیباپرست بودند و در عین حال به دلیل شرایت اقلیمی طبعی گرم داشته اند   مد با یست نیاز زیباپرستی خود را اقناع کنند و چون پیکرتراشی و نقاشی و موسیقی ممنوع بوده است به سمت شعر روی آورده اند و در حال اینکه توجه به این داشته اند که باید توجیهات خاص خود را برای مذهبیون داشته باشند برای همین گفتند که هرجا جمال صلاح است باید همراه با کمال باشد.تا تنها جنبة مموس آن مد نظر نباشد. واین امر می بایست نیروی محرکة خود را از عشق بگیرد.

                                                     (تأمل در حافظ ، محمدعلی اسلامی ندوشن) 

 

نمونه ابیات حافظ که از خطرات ومشکلات راه عشق گفته است:

 

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول          وآخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

شیر در بادیة عشق تو روباه شود       آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است   تا نگویی که چو عمرم به سر آمد رستم

عشق و دیدگاه جدید:

دانشمندانی که در آزمایشگاه ترشحات مغزی انسان را در مراحل مختلف بررسی کرده اند، به این نتیجه رسیده اند که میل عاشقانه بر اثر ترشح ماده ای در مغز ایجاد میشود که «اُکسیتاسین»نام دارد. این ترشح موجب انقباض عضلاتی میشود که محرک عشق است،و درجة آن هنگام کامجویی به اوج می رسد. نتیجه گیری مقاله این است:

«عشق عبارت است از آمیزه و انتزاجی از جسم و روح،واقعیت وتخیل،شعر وترشحات شیمیایی مغز»                                                                «

 هستی،شمارةبهار1374 »

در واقع این بررسی که عشق را تا حد یک فعل و انفعال شیمیایی فرود می آورد، چیزی از ارزش آن کم نمی کند. مانند پای نهادن بر کرة ماه است که به بُرد  شاعرانة مهتاب خللی واردنیاورد.

مولوی شاعر هم هفتصد سال پیش می گفت که غذا در بدن تبدیل به اندیشه می شود.

 

 

 

 

نکته:ای ساقی بده کاسة عشق  و محبت،هگر دوستی در مودت.کلمة اول می تواند که عبارت از  زمان بیعت مرشد باشد که سالک در هنگام بیعت،عسق را آسان می تراشد. چون در سلوکش آمدیم مشکلها افتاد که رخت هستی همه بر باد داد.

 

نکته: این بیت می تواند اشاره  به آیة امانت و روز میثاق داشته باشد که چون از عدم به وجود می آسودیم از جهت حصول عرفان و رفع موانع از هواهای نفس وشیطان،عشق را آسان دانسته و توسل بدو نموده بودیم، اکنون که در وجود آسودیم مشکلها افتاد؛که رخت آسودگی همه بر باد داد وموانع پیش آمد و جهاد اکبر به مخالفت لازم گشت. پس ای مرشد راه هنگام مددکاریست وکاسة عشق و محبت بگردان یا نست و مدهوش گشته از این کشاکش برهیم.      

 

 

نکته:

ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند         دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش

نکته:اول یکی از اسماء خداوند است ومی توان گفت«که خداوند عشق را آسان نمود و بعداً مشکلهایی به وجود آمد»

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:31  توسط مهدی آرایی  | 

                                     از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر

                                       یادگاری که در این گنبد دوار بماند

 

لحظه های ناب با حافظ بودن را  مجالی پیش آمد تا با تو عاشق بی نظیر به قسمت بنشینم. پس منتظر باش تا خلوتهای حافظانه ام را با تو در میان بگذارم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:56  توسط مهدی آرایی  |